تبليغاتX
؟؟؟؟ چرا سنی شدم ؟؟؟
  ؟؟؟؟ چرا سنی شدم ؟؟؟

بنازم اي عمر به شمشیرت که دنیارامسلمان کرده ای جمله کافران رادعوت به اسلام کرده اي

 

دنباله کتاب چرا سنی شدم

پنجشنبه سوم آبان 1386

 

 

دنباله کتاب چراسنی شدم

                      دراین وبلاگ

http://www.eslamema1.blogfa.com/

که شامل دیدار با بزرگان شیعه وشکنجه درزندان های مخوف ایران وترور دوست وبرادر من می باشد.

امیدوارم که با مطالعه دقیق پندی برایتان باشد

 

 

کتاب چراسنی شدم !!!

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

چرا سنی شدم

 

 

نوشتة

 

حجت الإسلام

مرتضی راد مهر

 

 

کتاب چراسنی شدم !!!

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

 

 

أعوذ بالله من الشيطان الرجيم

بسم الله الرحمن الرحيم

«إِنَّكَ لاَ تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ». (القصص56).

تقديم

·         تقديم به پدر و مادر عزيزم

·         به نويد، فرزند عزيزم، فرزندي كه پدرش را نمي شناسد

·         به تمامي همكلاسي ها و هم دوره اي هايم

·         به جواناني كه دنبال حقيقت مي گردند

·         به آنان كه از شرك و بدعت و خرافات خسته شده اند

·         به آناني كه آزاد به دنيا آمده اند، آزاد زندگي مي كنند و مي خواهند آزاد بميرند، به آناني كه اخلاص، استقامت، ثبات را در دين از آنها آموختم.

·         به تو اي «مولاناي» من، تويي كه دعاهايت سبب هدايت من گرديد.

فقط به خاطر عقيده اش

 

پس از آن همه درد و رنج هاى طاقت فرسايي كه به خاطر عشق به او،

چشيده بودم، داشتم آرام آرام در بيابان حيرت و سرگردانی و در تپه و دره های مظلوميت و فراق و هجران، گام مي زدم ناگاه نگاهم به چيزی افتاد-

از دور توجهم را به خود جلب كرد، جلو رفتم، صداي آه و ناله و فغانش

تنم را لرزاند، بيشتر جلو رفتم، دستانش را به سوي من دراز كرد انگار می دانست من که هستم؟

چشمانش را نگريستم، احساس بسيار عجيبي به من دست داد، شايد اين نيز آواره اى باشد، از اشك حلقه زدهء در چشمانش داستان ظلم و ستم را مي خواندم، از صداي گرفته و درد ناکش، قصة شكنجه و اذيت جباران زمان را ورق مي زدم-

آرى! او نيز غريبه ای بود همچون من آواره ای رنجيده، عاشقی دلسوخته، مجاهدی نستوه و پرنده ای پر و بال شكسته.

پس از اندكى نگريستم در چشمان زيبايش، نام و نشانش را پرسيدم؛

مرتضاى پارسال، مصعب امسال و راهنمائى براى ديگران در فردا

كنارش نشستم وقصه زندگی اش را با گوش وجان استماع کردم.

روحانی ممتاز پزشکی فعال، عاشقی به تمام معنا وحقيقت جويی تمام عيار او را يافتم.

زندگی مرفهي داشته بود، پدر و مادرش نيز پزشک بودند، ماشين، موبايل و ويلا نيز داشت، اما به خاطر عقيده اش فقط به خاطر عقيده اش همه را رها كرده بود.

شكنجه و زندان، آوارگي و در به دري، محروم شدن از همه چيز را تنها به خاطر انتخاب عقيده اي سالم و صحيح، قبول كرده بود.

به او عشق مي ورزيدم و قتي صداقت و پاكي را از او درك كردم، در اعماق قلبم جاي گرفت، وقتي اين خلوص نيتش را حس كردم. به خاطر عقيده، زن و فرزندش را از او گرفته بودند، به خاطر عقيده اش پول و ثروت و داراريي اش را غصب كرده بودند، به خاطر عقيده اش از دانشگاه، حوزه و هر پست و مقامي اخراجش كرده بودند.

وقتي مرتضي را ديدم، وقتي دست كشيدن از زن جوان و فرزندش را متوجه شدم، وقتي رها كردن درس و دانشگاه و شغل و مقام را احساس نمودم، فهميدم وقتي كه حقيقت خود را نمايان كند و حقيقت جويي به حقيقت دست يابد، دست كشيدن و فدا كردن هر چيزي در راه حقيقت برايش چقدر آسان و شيرين است.

به خاطر آن عشق دروني اش كه واقعا صادق و حقيقي بود، هركس را به خود جذب مي كرد، و در هر مجلسي كه مي نشست، بي اختيار اطرافيان را به سمت خود مي كشيد، و از آن آتش دروني اش به ديگران گرما و نور مي بخشيد. بنده خود از او درس استقامت، اخلاص و ايثار را آموختم، استقامت در راه دين، استقامت بر عقيده و آرمان خويش، و در يك كلام بها دادن به هدف و آرمان حقيقى، وقتى به دليل مشكلاتي پيش آمده، مجبور شد مرا ترك كند و به سوى ديارى نامعلوم سفر نمايد، مرا با دنيايي از غم و اندوه به جاى گذاشت.

در آخرين لحظات بود، وقتى فرزند كوچك مرا نگاه مي كرد و او را مى بوسيد، احساس مى كردم به ياد «نويد» كوچك خودش افتاده است، اشك در چشمانش حلقه مى زد و صدايش مى گرفت اما به خاطرعزت نفسى كه داشت، خودش را به خنده مي زد تا ديگران احساس نكنند.
هيچ وقت اشعار آخرين لحظات ديدارمان را فراموش نمى كنم كه با صداى پر از حزن و اندوه و غم، كلماتى كه حاكى از درد و فراق و هجران بودند، مى خواند:
                روزها فكرمن اين است همه شب سخنم
                كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
                به كجا آمدم و آمدنم بهرچه بود
                به كجا ميروم آخر ننمايى وطنم
                من به خود نيامدم اينجا كه به خود باز روم
                آنكه آورده مرا باز برد در و طنم
                مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
                چند روزي قفسى ساخته اند از بدنم
                ای خوش آن روز كه پرواز كنم در بر دوست
                به هواى سركويش پر و بالى بزنم
 وقتى از درد و ناراحتى مى گفت او را با جمله زيباي "لاتحزن ان الله معنا" تسكينى مى دادم و با شعار "حسبنا الله ونعم الوكيل" او را بدرقه نمودم.
اما به كجا رفت، به سوي كدامين ديار و سرزمين، و به سوى كدامين سرنوشت؟ راستى اگر قلم نمى بود، اگر كلمات وجود نداشتند، و اگر نوشتنى در كار نمى بود، چگونه ما از زندگى عاشقان و دلسوختگان الهى باخبر مى شديم، چگونه جريان زندگى آنان را مى فهميديم. پس اي حضرت قلم! دست هاي نازنينت را مى بوسيم و در مقابل عظمت و جلال خالقت سر تعظيم و بندگي فرود مى آوريم.

مطالعه و شور و تفكر در روش زندگى بزرگان و گذشتگان و همچنين خاطرات و حوادث زندگى رجال، سراسر تجربه و درس است براى آنانى كه مطالعه مى كنند.

به همين جهت دوستانى از اين غريب گمشده خواسته بودند تا وقايع زندگى پر درد و رنج خويش را بركاغذ بريزد، شايد در آينده حقيقت جويانى بر اثر مطالعه آن حقيقت را يافتند، و يا شايد روزى "نويد" كوچك به ياد پدر آواره اش افتاد و بالاخره توانست او را بشناسد و يا شايد روزى پدر و مادرش حقيقت را فهميدند و عاطفه شان به جوش آمد و فرزند دلبندشان را در آغوش گرفتند.

اما متأسفانه او به علت مشكلات حبس، شكنجه و آوارگى دير اقدام كرده است، الان كه مى خواهد از زندگى اش بنويسد، درد و رنج آن شكنجه ها قدرت تفكر را از او مى گيرد، و وقتى اين همه آوارگى و دربه درى را تصور مى كند قدرت بيان و انديشيدن را از دست مى دهد. اما با تمامى اين اوصاف باز بر آن شديم كه همين قدر هم كه توانسته است بنويسد، آن را منتشر نماييم تا خوانندگان به عنوان يك درد نامه پر سوز و گداز به آن بنگرند. و نسل جوان امروز در دنياى شك و ترديد زندگى نكنند.

 

به اميد آن روز

25/5/1381

مست الست

چه می خواهم بگويم

 

الحمد لله رب العالمين، الذى هدانا طريق الإسلام و الإيمان والإحسان

والصلاة والسلام علي سيدنا مولانا محمد و علي آله واصحابه وأتباعه أجمعين إلي يوم الدين.

سپاس خالق هستى را كه فكر و انديشه، عقل و خرد هدايت و نور را آفريد. ذات پاكى را ستايش مى كنيم كه كل جهان هستى در قبضة قدرت و احاطه مطلق اوست سر تعظيم و تكريم و بندگى به پيشگاه خداوندى فرود مى آوريم كه به ما علم و معرفت، خرد و انديشيدن را ارزانى فرموده است.

خدايا! تو را سپاس مى گويم كه نور هدايت را در قلب من نيز تاباندى.

الهى! تو را مى ستايم كه نعمت انديشيدن را به من دادى.

پروردگارا! تو را شاكرم كه شهامت را به من بخشيدي تا بتوانم در راه شهادت قدم بردارم.

آنچه پيش روى شما خواننده ي گرامى است، سوگنامه اى است از دوران گمراهي و ضلالت، گزارشى است از ظلم ظالمان دوران در مقابله با آزادى، درد نامه اى ست از دوران هدايت و وصل شدن به معشوق، محبوب و معبود حقيقى و بالاخره كلماتى است در مورد «تولدى دوباره و زيستني نو با انديشه اى نو» در پيمودن راهى صحيح و درست كه همانا راه رسيدن به معشوق و محبوب و معبود اصلى است.

پس چنانچه در نوشتن مطالب اشكالات و نقائص ادبى ديده مى شود، اميدوارم خوانندگان عزيز اين حقير را مورد عفو قرار دهند، چرا كه بنده تا به حال زمينة ادبى و داستان نويسى قلم نزده ام و رشته دانشگاهى ام نيز ادبيات نبوده است، پس پيشاپيش به خاطر عدم وجود ادبياتي خوب و استاندارد در نوشته ام پوزش می طلبم.

اما بنا به تعهد و رسالتى كه در خود احساس مى كردم، ناگزير شدم مختصرى از زندگى خويش و واقايع و لحظاتى كه ما حصل مطالعات و تحقيقات چند ساله در محيط دانشگاهى و حوزوى، تجارب دوران زندان، شكنجه، حبس، آوارگى و مهم تر از همه آنچه سبب تحول و دگرگونى فكرى و عقيدتى در من گرديد، به صورت رساله اى مدون تدوين و تحرير نمايم، به اين اميد که آنانى كه مى خواهند آزادانه بيانديشند و به دور از هر گونه تقليدى و از روى تحقيق و تفحص آيين و مذهبى درست و صحيح را انتخاب نمايند در پيمودن و انتخاب اين راه تجربه اى داشته باشند.

خوانندهء گرامى! اگرچه مى خواستم تصور كاملا روشنى از واقعيات و آنچه بر من گذشته بود و در وجودم نفوذ كرده بود و اساسا زمينه هاى تحول فكرى و عقيدتى را در من ايحاد كرد، ترسيم نمايم اما به علت بيمارى شديدى كه بر من طارى شده است و همچنين به دليل نداشتن تخصص كافي و آمادگى لا‍زم د‍ر اين زمينه نتوانستم تمام آنچه را كه بايد مى نوشتم، بنويسم و در اختیار شما عزيزان قرار دهم اما به هر جهت به خاطر تشويق تعدادي از اطرافيان و دوستان بر آن شدم كه صفحاتي هر چند مختصر و اندك از آن دوران بر كاغذ بكشم شايد پروردگارم عمرى داد و توفيقى بيشتر تا در آينده بتوانم به طور مفصل زندگي پر فراز و نشيب خويش را به ترسيم بكشم.

سعى نمودم تا حدى كه برايم مقدور باشد حوادث و اتفاقات در اين مجموعه بر اساس واقعيات و همراه شواهد باشند، البته نه به سبك رمان كلاسيك، بلكه به زبان ساده و گويا آن را به رشته تحرير در آورم.

از ديدگاه خود، واضح تر بگويم به عقيده خود، از مطالب و حوادث مندرج در اين مجموعه به عنوان عامل گسستن زنحيرهاى اسارت از دام خرافات، موهومات و فرو ريختن ديوارهاى بلند جهالت تفكرات محض جاهلانه و تعصب گونه مذهبى و گريز از دنياى تاريك ابهامات افراط، تفريط تشكيك، ترديد و نهايتا صعودم برقله بلند علم و معرفت و رسيدن به افق حقيقت و هدايت، تعبيرمى نمايم.

البته خروج از دنياى تاريك ابهامات و تعصبات جاهلانه و افراط و تفريط هاى مذهبى به نحوى كه تحت باران شديد تبليغى، تربيتى پديده اى به نام «مذهب» كه در كشور ما مصرف عامه داشته، جز با توجه واستعانت ذات احديت، كار بس دشوارى است.

خداوند سبحان را سپاسگذارم كه توفيق عنايت فرمود با مطالعه و تحقيق هر چند مختصر و محدود آگاهانه و با اطمينان خاطر به زندگى بسيار مرفه و اشرافي و تجدد گرايانه پدر و همچنين دنياى متعصبانه و صرف مذهبى مادر بى اعتنا، و با دريدن پرده هاى تاريكى و ابهام و بعضا خرافات و موهومات و نپذيرفتن اين واقعيت كه جز عالم شيعى، دنياى اسلام ديگرى نيز هست، پايان دهم و رو به حقيقتى بياورم كه باعث نجات و سربلنديم در دنيا و آخرت مى گردد.
با پشت كردن به مذهب و خطوط فكرى شيعى، گرويدن و پيوستن به يكى از مذاهب چهار گانه اهل سنت و جماعت- مذهب حنفى- به واقعيتى بسيار مستحكم دينى اتصال پيدا كرده ام.

خواهر و برادر مسلمان! مطالب و مباحث مندرج در اين مجموعه عمدتا اعتقادى و محور برخورد متقابل دو انديشه و خط فكرى متفاوت و متمايز يعنى مذهب چهار گانه اهل سنت و جماعت و مذهب شيعى است. لذا به صراحت اعلام مى دارم كه با هيچ يكى از احزاب سياسى وابستگى نداشته واغراض تعاملات، مناسبات، ملاحظات و ديدگاههاى سياسى مورد لحاظ قرار نگرفته است. از خداوند سبحان خواستارم تا به همه جوانان جامعه ما توفيق درست فهميدن و درست انديشيدن و درست انتخاب كردن را عنات فرمايد. انشاء الله.

مرتضي رادمهر.

1/1/1381 ه.ش

پنحشنبه 6. محرم الحرام 1432ه.ق

 

 

کتاب چراسنی شدم !!!

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

نسبت و وضعيت خانوادگي

 

 من مرتضي رادمهر، فرزند دكتور فرزاد رادمهر، در سال 1351 در يكي از محله هاى اشرافى نشين تهران متولد شدم.

بر اساس روايات و خاطرات والدين كه در فكر و ذهنم نقش بسته و به ثبت رسيده، نسب پدريم به قاجاريان و اشراف سلسلة قاجار مى رسد. در واقع جد پدرم، نوه ي فخر الملوك (خواهر ناصر الدين شاه قاجار) مى باشد. خانواده ي پدريم كه خود را از اشراف قاجارمى دانند، تا هنوز هم به فرهنگ و منش هاي قاجريان به سبك تجدد گرايي اروپايي اعتقاد و توجه خاص دارند. مادرم دكتر سيده عاليه حسينى كه به لحاظ نسب منسوب به سادات حسينى است با وجودى كه دكتر و داراى تحصيلات عالى و اصطلاحا روشنفكر است اما به ملاك و معيار هاى مذهب گونه پاى بندى شديد دارد.

به جهت فكرى و شخصيت، خانواده ي پدر و مادرم، داراى دو ديدگاه متفاوت و متمايز با يكديگر هستند، به روايت والدين ازدواج آنان معطوف به ساليان و دوران دانشجويى است كه حديث خاص و منحصر به فرد خود را دارد.

به اين ترتيب:

پدر و مادر در زمان دانشجويى كه در يك دانشگاهى و بطور همزمان مشغول تحصيل علوم پزشكى بوده اند، هر دو از دانشجويان برجسته و ممتاز در زمان خود و در فراگيرى علوم پزشكى مى باشند. بر جستگي و بالا بودن ضريب فكري و تقريبا معاشرت آنان در دانشگاه زمينه هاى ارتباط و علاقه مندى بين آنان را نسبت به يكديگر فراهم مى نمايد كه نهايتا تصميم به ازدواج مى گيرند.

اما قبل از ازدواج به لحاظ تضاد فكرى و تفاوت هاى طبقاتي حاكم در بين دو خانواده به نحوى بود كه خانواده پدر خود را از طبقه صاحب نام اشرافى، با فرهنگ، باشخصيت و در سطح بالا مى دانستند، به همين جهت شديدا با ازدواج اين دو پدر و مادرم مخالفت مى كردند تا حدى كه مخالفتها و مجادلات بين آنان به اوج خود رسيد اما با وجود مخالفتهاى شديد در نهايت ازدواج والدين شكل گرفت اما زمينه هاى نامناسب فكرى و روانى كه در نوع خود منحصر به فرد بوده همچنان پاى بر جاى و در فضاي خانواده سايه انداخته و تاثير گذاشته شده بود.

قطع نظر از اينكه به هر حال ازدواج والدين صورت گرفت و زندگى خانواده به مسير طبيعى ادامه يافت اما شكل گرفتن زندگى طبيعى خانواده آثار آن مشخصا مواجه با حادثه جالب ناگوارى به اين ترتيب اتفاق افتاد!
پدر و مادر در مقطع دانشحويي با فردى به نام (آقاي دكتر منصور حكاكيان) هم دوره و همكلاس بودند كه ايشان به لحاظ نسبى وابستگي بسيار نزديك با خانوده مادرى داشت، گويا ايشان نيز ابراز تمايل نموده بود تا با مادرم ازدواج نمايد.
پس از اينكه پيشنهاد وى توسط مادر در ازدواج با پدرم شكل گرفت وى شديد از اين جهت ناراحت و با داشتن كينه و عناد با والدين همواره در صدد انتقام جويي و ايجاد زمينه هاي درگيرى به شكل خاص با پدر بود.

با تخريب شخصيت پدر در مجامع و سوء ظن محيط و فضاى دانشگاه عقده گشایید تا حدى كه عناد و عداوت دكتر حكاكيان با پدر به جايي رسيد كه پدر را ناگزير ساخت تا ترك وطن نمايد با توجه به اينكه در اين مقطع زمانى خاص، پدر در دانشگاه علوم پزشكى ضمن تدريس در دانشگاه در بخش مطالعه و پژوهش نيز اهتمام داشت و به اتفاق آقاي حكاكيان عضو هيئت علمى دانشگاه نيز بودند- حادثه بسيار جالبى نيز اتفاق افتاد به اين ترتيب كه پدر در جريان تحقيقات و پژوهش موفق به كشف فرمول داروى سرطان ريه شده بود. چون آقاي دكتر حكاكيان از ماجراى كشف داروي مزبور اگاه شده بود و درصدد دستيابى به فرمول واحتمالا ثبت آن به نام خود بود اما موفق نشده بود نظر به حسادت و عداوتهاى قبلى كه ريشه درعدم توفيق ازدواج با مادر داشت، اقدام به تهمت زدن ها، افترا و تخريب شخصيت پدر را به ويژه در مجامع علمى دانشگاهى دنبال نمود تا حدى كه عرصه را چنان براى پدر تنگ نموده بود كه پدر ناگزير شد در سال1357 ظاهرا تحت عنوان ادامه و تكميل تحصيلات خود (اخذ تخصص در مغز و اعصاب) به خارج از كشور(فرانسه) عزيمت نمايد.

پدرم در كشور فرانسه حدودا سه سال اقامت داشت كه با يك دختر مسيحى به نام خانم دكتر «ماريلا» به اين ترتيب ازدواج كرد پدر و ماريلا در يك دانشگاه مشغول تحصيل بودند، ماريلا دختر استاد پدرم بنام دكتر فريشتر FRISHTER بود. ايشان روز از پدرم سوال مى كند كه شما اهل كدام سرزمن هستيد؟ پدرم در جوابش مى گويد ايران. سپس از پدرم سوال مى كند؟ ايا شما مسلمان هستيد يا محمدي؟ پدر مى فهمد ماريلا ازآيين محمدى ها بيشتر خوشش مى ايد درجوابش مى گويد: من محمدى هستم و او هم صادقانه حرف پدر را قبول مى كند پس از تحقيق متوجه مى شود كه پدرم محمدى نيست. پدر هر چه مى خواهد او را توجيه كند كه او محمدى است، ماريلا جواب دندان شكنى به پدرم مى دهد او مى گويد: محمدى نه اينكه محمد را مى پرستند و يا اينكه محمد را ملاك زندگى و معنى زندگى خود قرار داده اند محمدى يعنى عمل در كردار محمد كه همان اهل سنت است، شما ايرانى ها براي زندگى خود هزاران معنى اختياركرده ايد.

اما مدت ازدواج محدود بدون آنكه مولودى را در بر داشته باشد، منتهى به جدايى مى شود سپس پدر از فرانسه به كشور كانادا عزيمت مى كند وحدود 12 سال در خارج اركشور اقامت داشت است.

در طول مدتى كه پدر در خارج از كشور اقامت داشت، ارتباط وي وى با خانواده ادامه داشت بنحوى كه مادر دوبار به خارج از كشور به ملاقات پدر رفت و اكثرا ارتباط تلفنى برقرار بوده است. در طول غيبت و عدم حضور پدر در خانواده كفالت و سرپرستى خانواده با پدر بزرگ پدرى بود. آقاي دكتر حكاكيان خباثت و رذالت را به حدى رسانيد كه در غيبت پدر چندين مورد به صورت هاى مختلف و ايجاد عرصه و زمينه هاى نامناسب به مادر پيشنهاد داد تا از پدر طلاق گرفته و با وى ازدواج نمايد اما حجب، وفا و حياى مادر موجب گرديد تا وى (دكتر حكاكيان) براى هميشه نا موفق بماند:

پس از بازگشت پدر از خارج در سال 1370 و حضور مجدد ايشان در دانشگاه و اشتغال به تدريس دانشگاهى، خانم دكتر ماريلا زن مسيحى فرانسوى مطلقه پدر به تهران آمد با اينكه وى ازدواج مجدد كرده بود اما مناسبات بسيار محترمانه و دوستانه، ضمن حفظ شئون اخلاقى با پدر داشت و شايد وفادارى ايشان نسبت به پدر موجب شده بود تا در سفر تهران محلول و فرمول كشف داروى سرطان ريه را كه فراموش شده و در لابه لاى گذر زمان مدفون شده بود، از  پدر بگيرد و به آمريكا برده و پس از آزمايش كامل و تست نهايى فرمول كشف شده به صورت مجموعه و كتابى در آمده و انتشار يابد. كه يك نسخه از كتاب مزبور توسط خانم دكتر ماريلا براى پدر فرستاه شد كه پدر اين توفيق و افتخار ارزشمند را مرهون وفادارى زن مسيحى فرانسوى خود مى داند. گر چه داروى سرطان ريه به اسم پدر ثبت نشد اما همين كه داررى سرطان ريه كشف شد و پدر در اين امر خير شريك بود اين خود كلى با ارزش بود با اين ترتيب عدم حضور پدر در خانواده و كشور، فراز و نشيبهاى فراوانى را به دنبال داشت. در تحليل مناسبات و فضاى خانواده و اينكه اساسا عدم حضور پدر در خانواده كه ريشه در عناد و خشونتهاى قبل از ازدواج داشته و همواره تاثير گذار بوده و زمينه هاى اضطراب و پريشانى خانواده را فراهم كرده بود، ما حصل و ثمره ازدواج والدين سه فرزند به ترتيب دو پسر و يك دختر بود.

مشخصاً آنچه در اين جا لازم مى دانم به اطلاع خوانندگان گرامى برسانم، مسأله اى است كه خانواده ما تركيب و تلفيقى از دو ديدگاه متفاوت و متضاد با يكديگر و يا به عبارتى فضاى خانواده كانون دو فرهنگ و يا دو بينش متفاوت منحصر به فرد بود. به نحوى كه خانواده پدرى داراى فرهنگ و منش هاى تجدد گرايانه و خانواده مادر نيز مذهبى محض كه نگرش هاى صرف مذهبى داشتند.

وضيعت مالى خانواده در حد بسيار خوب و فضاى عاطفى و صميمى در خانواده كاملا برقرار بود. فطرتا هر پدر و مادرى آرزو دارند فرزندان سالم و موفق داشته باشند. خانواده ام نيز از اين قاعده ي كلى مستثني نبودند، لذا والدينم با طرز تفكر خاص خود به نحوي كه پدر و خانواده ي پدرى سعى داشتند، پزشك شوم و خانواده ي مادرى تمايل داشتند روحانى و در سلك روحانيت قرار گيرم با وجود اينكه عملا از نظر والدين مطرود و منفور فاميل هستم، اما هيچ گاه بوسه هاى آكنده از مهر مادر و نگاه هاى محبت آميز پدر را از ياد نبرده و بعد از حب خداوند سبحان و عقيده ام، در مرحله دوم جايگاه والدين را در قلب خود مي دانم و دوستشان دارم.

و از اينكه من باعث شدم پدر و مادرم كشور را براي هميشه ترك كنند زياد ناراحتم و از آنها پوزش مى طلبم.

از كودكي تا بلوغ

تا آنجايى كه بخاطر دارم پس از اينكه پدرم جهت تكميل علوم پزشكي (اخذ تخصص) يا در واقع به جهت عناد و تخريب شخصيت، توسط دكترحكاكيان، دوست و همكلاس قديمى اش و ايجاد مشكل و گرفتاري تا حدى كه مجبور به ترك ديار گرديد سرپرستى خانواده به عهده ي پدربزرگ پدريم محو ل گرديد. موارد خاصي از آن زمان به خاطر ندارم اما شايد اين احساس را داشتم كه ناسازگاريهاي فى ما بين دو خانواده ي پدرى و مادرى و عدم حضور پدر در خانواده كه ريشه در مجادلات و ناسازگاريهاي خانوادگى معطوف به دوران ازدواج والدين بود معمولا ايجاد كدورت را بدنبال داشت به نحوى كه تفاوت وتضادهاى تربيتى و تعاملات اخلاقى در خانواده كاملا تاثيرگذار بود و تنها موردى كه در خاطرم هست به سال 59 و زمانى بر مى گردد كه براى اولين بار مادر دستم را گرفته و در دبستان محله نياوران- كه آن زمان به دبستان ياسمن معروف بود- ثبت نام نمود، گر چه در آن زمان و در دنياى كودكانه توجهى به اطراف نداشتم اما ثبت نام در دبستان ياسمن آنقدر خوشحالم كرده بود كه وصف آن را نا ممكن مى دانم به هر حال دوره ي دبستان را پشت سر گذاشتم كه تقريبا در سن يازده دوازده سالگى قرار داشتم و در اين مقطع سنى گرايشات و تمايلات مذهبى را در خود كاملا احساس مى نمودم البته نمى دانم كه چگونه و چطور شد كه دفعتا بحث ثبت نام من در حوزه ي علميه «ولى عصر» مطرح شد اما با توجه به فضاي حاكم در خانواده به ويژه علاقمندى مادر، نسبت به ملاحظات مذهبى كه كاملا تاثيرگذار بود، ضمن ادامه تحصيلات از فراگيرى علوم حوزوى نيز استقبال نمودم، با اين ترتيب در سال 1363 و در دوازده سيزده سالگى همزمان و به موازات ادامه تحصيلات در مقطع راهنمايى، علوم حوزوى خود را نيز آغاز نمودم.

 

 

کتاب چراسنی شدم !!!

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

آغاز تحصيلات حوزوى

 

پس از توافق نسبي دو خانواده پدري و مادريم و خواست و علاقمندى مادرم، و وجود انگيزه هاي درونى تحصيل حوزوي، در سال 1363 در حوزه ي علميه "ولى عصر" تهران ثبت نام كردم. مساله و بحث ثبت نام در حوزه علميه، به اطلاع پدرم كه آن زمان در كانادا به سر مى برد، رسيد. از آنجايى كه پدر آرزو داشت كه راه او را ادامه دهم و پزشك شوم و به تحصيلات عالى در بخش طب بپردازم، لذا از تصميم گرفته شده يعنى ثبت نام در حوزه علميه، شديدا ناراحت و متاثر شد و تاكيد داشت از حوزه به مدرسه دولتى برگردم و تحصيلات خود را در مقطع راهنمايى دنبال كنم.

دوگانگى تصميم گيرى در خانواده نيز كه به لحاظ شرائط خاص خانوادگى و مذهبى و داشتن گرايشهاى شديد مذهبى، احساس مى كردم به تحصيلات حوزوي علاقمندم لذا با توجه به دو رويكرد كاملا متفاوت و مخالفت جدي پدر، نهايتا مادر تصميم خود را گرفت و قرار شد ضمن ادامه تحصيلات حوزوى و با گرفتن معلم خصوصى تحصيلات خود را در مقطع راهنمايي نيز ادامه دهم تا با اين ترتيب هم نظر پدر اجرا گردد و هم وقفه در تحصيلات حوزوي من ايجاد نشود كه با بكارگيرى اين روش دوره ي يكساله فراگيري علوم حوزوي (جامع المقدمات) و يكساله اول مقطع راهنمايى به طور همزمان شروع وخاتمه يافت، نظر به علاقمندي و استعداد ذاتى و اينكه از ضريب هوشی فوق العاده ای برخوردار بودم. لذا در امتحانات اعم از حوزوى و متفرقه در راهنمايي با نمرات قابل قبول و بسيار خوب سال اول را پشت سر گذاشتم، گر چه بهره گيرى از معلم خصوصى هزينه هاى بسيار بالايى را بر خانواده تحميل مى كرد اما با توجه وضعيت بسيار خوب خانواده به لحاظ مالى هيچگاه مشكلى ايجاد نشد به هر حال اول راهنمايى و اول مقدمات حوزوى به اتمام رسيد.

مادر تصميم گرفت در سال دوم راهنماى و دوم مقدمات حوزوى در يكى از حوزه هاى علميه در قم كه مادر تصور داشت از محيط و فضاى علمى مناسبترى برخوردار هستند، ثبت نام نمايم. لذا سال دوم را در قم و حوزه ي علميه «كرمانى ها» ثبت نام كردم؟ اما پس از مدت كوتاهى كه مادر جهت ديدارى به قم آمده بود تا از ميزان پيشرفت درسى و وضعيت تحصيلى من آگاه شود با مشاهده ي محيط و فضاى حوزه ي علميه خصوصا محل اسكان و تغذيه ي طلاب كه به طور طبيعى وضعيت متوسط داشت، از وضعيت موجود احساس عدم رضايت نمود، لذا در محل «زنبيل آباد» قم يك باب منزل مناسب اجاره و با گرفتن معلم خصوصى و تدريس شبانه سال دوم راهنماى را همزمان با دوم مقدمات حوزوى به پايان رسانيدم.

مرحله اول را در مدرسه علميه «قديريه» نزديك مسجد "شاه ابراهيم سابق" بود گذراندم، استعداد ذاتى و علاقمندى شديد من به تحصيلات و بطور خاص در فراگيرى علوم حوزوى دو سال مقدمات و مرحله اول همزمان بودن آن با اتمام سه ساله دوره ي راهنمايي نه تنها توقف و يا ايجاد مشكل ننمود، بلكه همواره از طلبه هاي موفق و در سطح ممتاز بودم كه مورد توجه و تشويق اساتيدي همچون: (آيت الله موسوى، آيت الله استادى، آيت الله وحيد خراسانى و آيت الله حسينى قرار مي گرفتم.

اشاره به اين مطلب را نيز ضرورى مى دانم كه موفقيت هاى تحصيلى در اين مقطح زمانى خاص، نتيجه و مرهون توجه و زحمات مادري مهربان و آگاه بود كه لازم مى دانم در همين جا و در حد بسيار بالا از مادرم تشكر نمايم.

بالاخره تحصيلات دوره ي دبيرستان نيز به همين ترتيب در كنار گذراندن دروس حوزوى به پايان رسيد.

دوره ي سطح و خارج علوم حوزوى را در "حوزه ي علميه رضويه" سپري كردم.

همزمان با مراجعت پدرم از خارج كشور پس از دوازده سال، تعطيلات تابستاتى را مى گذراندم كه حادثه ي بسيار جالبى برايم اتفاق افتاد. به اين ترتيب با يكى از روحانيون حوزه ي علميه "فيضيه" به نام حجت الاسلام سيد غلام حسين حسينى كه ظاهـرا ماموريت يافته بود به منظور انجام پاره اى تبليغات و ارزيابى وضعيت عقيدتى به منطقه بلوچستان سرزمينى به نام "رمشك" كه جز حوزه استحفاظى كرمان مى باشد، مسافرتى داشته باشد، به لحاظ عطش مطالعه و تحقيق راغب شدم در سفر ايشان را همراهى نمايم. كه با ايشان به "رمشك" كه كاملا، منطقه اى سنى نشين است، با تعدادى از جوانان "رمشك" كه چند نفر طلبه حوزوي جوان سنى نيز در جمع آنان بودند، پيرامون مسائل عقيدتى مذاكره و مباحثه شد كه طلبه هاى جوان سنى سؤالاتى را مطرح نمودند به نحوى كه اجتماع محدود مزبور به جلسه مناظره و مجادله ي فكري شكل گرفت كه در پايان احساس كردم در پاسخ به سؤالات طلبه هاى سنى جوان بلاجواب مانده ايم. لذا ضمن اينكه اتفاق مزبور شديدا احساس شرمندگى و سر افكندگى را برايم بدنبال داشت، اين حادثه در آن زمان برايم تا حدى گران تمام شد كه هيچ گاه آن را فراموش نخواهم كرد.

در سال 1368 براى گذراندن سال ششم حوزوى (اول خارج) در حوزه ي علميه "فيضيه" قم ثبت نام كردم.

در اين مقطع زمانى در حوزه فراگيرى علوم حوزوى مطالعات و تحقيقات حادثه ي مهم ديگرى نيز اتفاق افتاد به اين ترتيب:

الف (مناسبت خاصى پيش آمده بود و تعدادى از طلبه هاى حوزه ي علميه "فيضيه" مقالاتى در وصف مرحوم مصطفى خمينى، فرزند امام خمينى تهيه كرده بودند من نيز به همين مناسبت مقاله اى آماده و قرائت نمودم كه در جمع مقالات ارائه شده، بيشتر مورد توجه و پسند برگزار كنندگان مراسم قرار گرفت و از جانب استاندار قم، يك سكه بهاز آزادى به عنوان جايزه دريافت كردم.

ب ( به مناسبت نيمه شعبان در مسجد "جمكران" قم مقاله اي تحت عنوان "قائم امام مهدى" تهيه و قرائت نمودم كه مورد توجه برگزار كنندگان مراسم قرار گرفت كه در اواخر، و حسن ختام مقاله ام اين حديث بود "و افضل الاعمال انتظار الفرج" و از جانب حجت الاسلام "توحيدي نيا" يك انگشتر و يك شيشه عطر به عنوان يادبود دريافت كردم.
در
اين زمان به تهيه مقالات و تحقيقات جانبى نيز توجه داشتم، به نحوى كه علاقه مندي و توانايى من در فراگيرى علوم حوزوى و مطالعه و تحقيق توجه اساتيد و اطرافيان را به خود جلب كرده بود و اينكه پس از پنج سال تحصيل در حوزه ي علميه قم به مقطع خارج پا نهاده بودم، برجستگى و وجه تمايز من در بين طلاب كاملا محسوس بود خصوصا اينكه عطش مطالعه و تحقيق و حالت جستجوگرانه شديد در من ايجاد شده بود كه به همين لحاظ همواره به دنبال مجموعه، مقاله، منابع و غيره بودم، تا اين كه حادثه مهم ديگري به اين ترتيب اتفاق افتاد.

از شخصى بنام "سيد حسين عباسى" مجموعه مقاله مدونى را دريافت كردم كه توسط روحانيون سنى منطقه چابهار بلوجستان و تحت عنوان "راز دلبران" نامه اى از چابهار به قم نگارش شده بود.

مخصوصا مطالب و مضامين مجموعه پيرامون اصول و مبانى اعتقادى اهل سنت نگرش و اعتقادات آنان نسبت به اهل بيت رسول الله -صلی الله عليه وسلم- و صحابه كرام -رضي الله عنهم- مورد بحث و تحليل قرار گرفته بود كه پس از مطالعه مجموعه مزبور و دو مورد اتفاقات مورد اشاره قبلى؛ اتفاق منطقه رمشك و داشتن انگيزه مطالعه و تحقيق، پس از مطالعه مجموعه سوالات متعددى براى من مطرح شد، به نحوى كه احساس نياز مى كردم تا پاسخ سؤالات را از منابع غنى و مطمئن دريافت كنم. لذا با جمع بندى فهرست سؤالات به مركز مديريت حوزه ي علميه "فيضيه" در حضور مراجع مسائل را مطرح نمودم، كه توصيه شد به دفترحضرت آيت الله امينى جانشين امام جمعه قم كه يكى از مدرسين صاحب نام و استاد در علم منطق و فلسفه است، مراجعه نمايم كه با راهنمايي حجت الاسلام "توحيدى نيا" به دفتر حضرت آيت الله امينى، مراجعه و درخواست خود را مطرح نمودم. اما مسئولين دفتر تحت اين عنوان كه برنامه ملاقات آيت الله امينى محدود است، مشغله زياد فكرى و كارى دارد و غيره توفيق ملاقات حاصل نشد تا اينكه پس از حدود سه هفته پيگيرى و سماجت نهايتا با حضرت آيت الله امينى ملاقات و فهرست سؤالات خود را تقديم كردم، در حالى كه ايشان مشغول مطالعه فهرست مطالعات بودند، از چهره و سيماى ايشان احساس كردم كه ناراحت و مضطرب به نظر مى رسند كه دفعتا حضرت آيت الله با اوقات تلخى، ناسزا گفتن و دشنام دادن به نگارنده مجموعه، دچار آنچنان خشم و غضبى شده بودند گه هركز تصور نمى كردم كه چنين برخورد و كلماتى از زبان شخصيت روحانى كه خود استاد در علم منطق و فلسفه است، جارى شود.
حضرت
آيت الله امينى با حالت خشمگينانه گفتند: برو كتاب "شبهاى پيشاور" را مطالعه كن. چنانچه متقاعد نشدى به مسجد اعظم بيا تا جوابت را بدهم. توضيحا اينكه مسجد اعظم در يكي از صحن هاى حرم حضرت معصومه قرار دارد.

به هر حال به اتفاق حجت الاسلام توحيدى نيا و بعدا در زمان مناسب ديگرى در مسجد اعظم كه محل تدريس آيت الله امينى بود، به حضور ايشان شرفياب و سؤالات خود را مطرح نمودم، اما اين بار حضرت آيت الله، خشمگين تر از قبل و در حضور تعدادى از طلاب ضمن اينكه پاسخ سؤالات را نداد، تا جايى كه توانست، تهمت و دشنام و افتراء به نگارنده مجموعه نثار كردند، نظر به عصبانيت مفرط كه در آن لحظه به من غالب شده بود و به هيچ وجه نتوانستم آرامش خود را حفظ كنم، متقابلا حضرت آيت الله امينى را مخاطب قرار داده و گفتم: استاد! ترجيح مى دهم در كلاس كساني كه سواد ندارند، حضور نداشته باشم كه اين عكس العمل، حضرت آيت الله را خشمگين تر ساخت كه بعدا دستور قطح مستمرى ماهانه مرا صادر فرمودند. توضيحا اينكه در حوزه ي علميه قم روال بر اين بود كه كمك هزينه هاي تحصيلى طلاب كه رقمى معادل شش تا هفت هزار تومان توسط دفاتر سه گانه و تحت نظارت شخصيت مرجع روحانى بود. كمك هزينه تحصيلى من زير نظر آيت الله امينى، آيت الله مشكينى، آيت الله وحيد خراسانى پرداخت مى شد.
در
اينجا لازم مى دانم اشاره داشته باشم به اينكه مجموعه حوادث و اتفاقات سال ششم حوزوي در حوزه ي علميه فيضيه قم كه همزمان با خاتمه تحصيلات دبيرستانى بود و مطالعات و تحقيقات جانبى ديگر موجب گرديده بود تا از لحاظ فكري و اعتقادى تحول اساسى در من ايجاد گردد كه مجموعه اتفاقات مزبور نقطه عطف اين تحول بود، هر چه بيشتر و عميق تر نيز به اين واقعيت معتقد شده بودم كه جز عالم شيعى، دنياي اسلام ديگرى نيز وجود دارد و شايد اولين جرقه هاى يك حركت درونى و اعتقادى بود كه مرا بيش از پيش ناگزير ساخت در تعاملات بنيادى و عقيدتى شيعه بودن خود، مطالعه و تحقيق بيشتر نمايم.

 

 

 

کتاب چراسنی شدم !!!

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

آغاز تحصيلات دانشگاهي سال 1369

 

با فرا رسدن كنكور سال 1369 و شركت در كنكور سراسرى توانستم موفقيت خوبى را بدست آورم به طورى كه در 16 رشته تحصيلى بسيار مهم شامل: پزشكى، دامپزشكى، داروسازى و... مجاز بودم كه تحصيل نمايم. اين كار سبب شد تا رضايت خانواده، خاصتا پدر را جلب نمايم. پس از اعلام نتايج و توفيق در امتحانات به خواست و توصيه پدر رشته پزشكى را انتخاب كرده و در مهرماه سال 1369 در دانشكده علوم پزشكى دانشگاه "شهيد بهشتى" تهران ثبت نام كردم.

با آغاز تحصيلات دانشگاهى، ادامه فراگيرى علوم حوزوى دچار وقفه گرديد. فضاى دانشگاه دنياى ديگرى بود كه با توجه به فضا و محيط دانشگاه ترجيح دادم كه از لباس غير روحانى استفاده نمايم.

پس از گذشت مدت زمان محدودى گويا با هماهنگى هايى كه از طريق انجمن اسلامى دانشگاه با حوزه ي علميه فيضيه قم به عمل آمده بود و با توجه اينكه در حوزه ي علميه فيضيه قم داراى صلاحيت و برجستگيهايى بودم پيشنهاد عضويت در بسيج دانشگاه و فعاليت در آن به من داده شد.

به جهت داشتن انگيزه هاى درونى و تحول فكرى و عقيدتى كه در خود احساس مى كردم، تمايلى به پذيرش پیشنهاد عضویت در بسيج دانشجويى نداشتم و آن را رد كردم اما ارتباطى كه بعدا از طريق انجمن اسلامى دانشگاه با پدر برقرار شد و توصيه و تاكيد پدر، نهايتا ناگزير به پذيرش عضويت در بسيج دانشجويي شدم. به هر حال ترم اول دانشگاه تقريبا با سكون و آرامش به اتمام رسيد.

در آغاز نيمه دوم سال اول كه تا حدودى با فضا و محيط دانشگاه و دانشجويى آگاهى نسبى حاصل نموده بودم و اينكه عضويت بسيج دانشجويى زمينه هاي ارتباط و پيوند هر چه بيشتر من با انجمن اسلامى دانشگاه را فراهم ساخته بود، نظر به اين نگرش كه بر حسب ذاتى و فلسفه وجودي توفيق نظريات مباحثات و مجادلات فكري متفاوت نيز هستند لذا حضور من در عرصه هاى مختلف دانشگاهى به لحاظ مسئوليتى كه داشتم، اجتناب ناپذير مى نمود، گرچه اذعان دارم به لحاظ عدم آگاهى و تجربه كافى در برخورد با مسائل دانشگاهى و تصميماتى كه اتخاذ مى شد به طور خاصى با انجمن اسلامى برخوردهاى نامناسب و توام با سوء تفاهمات وجود داشت يا به تعبيرى تصميمات متخذه بر پايه عقل و منطق نبود، شايد ساده لوحانه، احساسى و اصولا در جهت تامين خواسته هاي قشر دانشجويى بود. ضمن اينكه زمينه هاى توجه قشر دانشجو را معطوف به من كرده بود از جهت ديگر زمينه هاى عدم رعايت شخصيت هايى را كه در پشت پرده گردانندگان اصلى در فضاي دانشگاه بودند به دنبال داشت اما به هر حال آنچه كه احساس مى كردم در برنامه مسئوليت پذيرى خود به آن توجه داشتم حمايت از حقوق قشر دانشجو بود و لاغير كه شايد همين موضع گيرى هاى سرسختانه و به حمايت از قشر دانشجو بود كه از من چهره اى جذاب و به اصطلاح دوست داشتنى ساخته و پرداخته بود. در توصيف و تعبيرى كه شخصا از دانشگاه داشتم يا احساس مى كردم كه ديگران نيز دارند، اساسا اين گونه بود كه دانشگاه را فضاى علمى محل پروش و شكوفايى استعدادها و حركت بسوى پيشرفت و تعالى مى دانستم اما به موازات تعريف مزبور، واقعيت هاى ديگري نيز وجود داشت كه احساس مى كردم در نوع خود بسيار مهم و تاثيرگذار مى باشند كه از نگاه معقول ريشه اين واقعيت ها در ملاحظات فطرى انسانى به نحوى كه قشر دانشجويى در دانشگاه كه در مقطح سنى جوانى و بلوغ و داراى غريزه هاى فطرى و فيزيكى انكار ناپذير كه بعضا به صورت لغزش ها و فساد اخلاقى بروز و ظهور مي كرد كه نه تنها در فضاى علمى دانشگاه سايه انداخته و آن را مسموم جلوه مى داد بلكه زمينه هاى مفاسد ديگرى را نيز ايجاد مى نمود كه با اين تحليل مختصر، فساد اخلاقى دانشجويى به صورت يك معضل مهم در دانشگاه بروز و ظهور كرد كه بر اين اساس در نيمة دوم سال اول در دانشگاه، داشتن ارتباط مستمر با انجمن اسلامى دانشگاه به جهت مسئوليتى كه داشتم (بسيج دانشجويي) چندين مورد از اين گونه نارساييهاى اخلاقى با انجمن اسلامى دانشگاه (سيد محمد رضا حسينى) برخوردهاى نامناسب البته در حد بسيار ضعيف و جزئى داشتم كه قاعدتا زمينه هاى عدم رضايت انجمن اسلامى دانشگاه را نسبت به عملكرد ما بدنبال داشت كه چندين مورد بين من و آقاي حسينى مخصوصا دو مورد اتفاقى به ترتيب زير بود:
الف) دختر دانشجويى به لحاظ داشتن ارتباط نامشروع و فساد اخلاقى در خارج از محيط دانشگاه با تعدادى جوان توسط مامورين منكرات دستگير مى شود در خلال تحقيقات چون دختر جوان ادعا مى نمايد كه دانشجوى دانشگاهى است، لذا طبعا مسأله به دانشگاه ارتباط پيدا مى كند در انجمن اسلامى دانشگاه از دختر جوان تحقيق به عمل مى آيد كه ايشان در توجيه عمل فساد مزبور بر آمده و مسأله منتفى مى شود (توضيحا اينكه در فضاي دانشگاه اين مساله به اين صورت تعبير مى شد كه گويا آقاي مسئول انجمن اسلامى دانشگاه شخصا با اين دختر جوان ارتباط نا مشروع داشته است.)

ب) مجددا به جهت ارتباط نامشروع و فساد اخلاقى دستگيري پسر و دختر دانشجويى در فضاى دانشگاه مطرح شد. انجمن اسلامى دانشگاه كه مسؤل تحقيق و پيگيرى مساله بود از آنان تحقيق به عمل آورد. اما دختر و پسر جوان دانشجو داشتن هر گونه مناسبات و عمل خلاف اخلاق را نفى كردند و عنوان داشتند كه ارتباط آنان صرفا عاشقانه و محترمانه به نحوي كه همديگر را دوست داشته و قصد ازدواج دارند اما مسئولين دانشگاه و مسئولين انجمن اسلامى متقاعد نشده و دختر را جهت معاينه به پزشك معرفى كردند. نتيجه معاينات پزشكى در خصوص ارائه بكارت منفى اعلام گرديد.

شخصا در انجمن اسلامى دانشگاه حضور داشتم كه دختر دانشجو با چشمان گريان و خطاب به مسئولين دانشگاه و انجمن سلامى معترض بود كه چرا آبرويمان را برده ايد؟ به هرحال دفاعيات دختر و پسر دانشجو مورد لحاظ قرار نگرفت و نهايتا منتهى به اخراج هر دو از دانشگاه گرديد.

پس از اعتراض دانشجويان در محيط دانشگاه مسئولان دانشگاه به ناچار جلسه سخنرانى را ترتيب دادند كه من در اين سخنرانى از قشر دانشجو دفاع كردم. و با كشيدن پاى من به اداره اطلاعات و گرفتن تعهد اخلاقى و تحميل به اينكه در دانشگاه در حضور دانشجويان بگويم كه اشتباه كردم بعدا در جلسه اى كه به همين منظور در دانشگاه ترتيب داده شد در حضور دانشجويان و با حالتى خجالت زده و احساس شرم صحبت مى كردم كه يكى از دانشجويان كه حالت عصبانيت داشت گفت: آقاي رادمهر چقدر گرفتى كه چند روزه افكارت عوض شد كه البته احساس مى كردم كه نگاه ساير دانشجويان حاضر نسبت به من تغيير پيدا كرده است و حالت اضطراب و نفرت در چهره ي آنان را كاملا درك مى كردم.
به هر حال مجموعه حوادث و اتفاقات مزبور در اولين سال و آغاز تحصيلات دانشگاهى شايد مقدمه و نقطه آغاز ايجاد زمينه مشكلات و گرفتارى هاى بعدى از حبس و زندان و شكنجه گرفته تا مرحله فعلى را براى من بدنبال داشت كه با اين ترتيب سال اول تحصيلات دانشگاهى به پايان رسيد.

پس از پايان ترم دوم و سال دوم تحصيلات دانشگاهى در رشته علوم پزشكى و توجه به حوادث و اتفاقات معطوف به ترم اول مجموعه مباحثات و مجادلات با انجمن اسلامى دانشگاه و به جهت مسئوليت هايي كه داشتم و اتفاقات مهم ديگرى و مشخصا مشاجرات لفظى و برخورد با آقاي كاشانى و به هم خوردن جلسه سخنرانى مسائل و پيامدهاى بعدى آن يعنى سرزنشهاي بسيار تند پدر، باز شدن و كشيدن پاى من به اداره ي اطلاعات و اخذ تعهد كتبي احضار به حوزه ي علميه قم (فيضيه) و مسائل خاصى كه در قم اتفاق افتاد همگى سبب گرديد كه احساس سرخوردگى مي كردم و شخصيت خود را در دانشگاه تا حدى تخريب شده مى دانستم.

لذا تمايل حضور مجدد در دانشگاه و ادامه تحصيلات دانشگاهى را نداشتم به همين لحاظ هم بود كه در ترم تابستانى در دانشگاه ثبت نام نكردم و در چنين وضعيت روحى و روانى با وجودى كه رغبت چندانى نيز به ادامه تحصيلات حوزوى نداشتم اما به هر حال چون احساس كرده بودم با فضاي حوزه ي علميه سازگارى بيشترى نسبت به جو خفقان آور دانشگاه دارم، در حوزه ي علميه فيضيه قم ثبت نام و علوم حوزوى خود را در مقطع خارج آغاز نمودم.

تقريبا محيط حوزه ي علميه را قابل تحمل تر مى دانستم و پس از چندي كه دروس حوزوى خود را مى خواندم و دائم معمم شده بودم، تصميم قطعى داشتم به تحصيلات حوزوى همچنان ادامه بدهم. اما حضور پدر در قم، سماجت و اصرار ايشان در خصوص ادامه تحصيلات دانشگاهى ناگزير به مراجعت به تهران گرديد. ترم اول سال دوم را در مهرماه 1370 آغاز نمودم اين مقطع زمانى تفاوتهاي فراواني نسبت به سال قبل و ترمهاي گذشته داشت با اين ترتيب كه در ترم اول دانشگاه با انگيزه و با غرور و با هدف و مصمم بودم اما در سال دوم خود را انسانى ضعيف سرخورده بدون انگيزه و بى معنا احساس مى كردم. در آغاز ترم دوم كه معمم نيز شده بودم و با لباس روحانى در دانشگاه حاضر شده بودم، احساس مي كردم فضاى دانشگاه نسبت به سال قبل تفاوت كلى كرده و احساس بيگانگى و انزوا داشتم، نگاه و برخوردهاي همكلاسى هاى ترم گذشته و دوستان دانشجو اين معنا و پيام را به همراه داشت كه مورد تنفر و انزجار آنان هستم. به هر حال با وجود اين جز تطبيق دادن خود با وضعيت موجود چاره اى ديگر نداشتم، ترم دوم سال دوم ضمن اينكه در فعاليتهاي مذهبى و بسيج دانشجويى در دانشگاه مشغول بودم و در غياب امام جماعت دانشگاه نيز من نماز را مى گزاردم و احساس مى كردم تا همان حد كه مورد تنفر و انزجار قشر دانشجويى قرار دارم، متقابلا نگرش متوليان دانشگاه و انجمن اسلامي نسبت به من متعادل تر شده است و به قول پدر كه مى گفت: به وجود فرزندي چون من افتخار مي كند كه البته مى دانستم ابراز محبت پدر صرفا به جهت ايجاد تقويت روحى نسبت به من است كه با وجود بحران درونى شديد چاره اى جز حفظ ظاهر نداشتم.

دقيقا به خاطر دارم زمانى كه به حسب مسئوليت شغلى (بسيج دانشجويي) و در مواردي به خوابگاه دانشجويي بويژه خوابگاه دانشجويان خواهران دانشجو مى رفتم نگاههاي خواهران دانشجو بگونه اى بود كه مرا به اصطلاح حزب اللهى، انقلابى و مذهبي محض و اساسا مزاحم دانسته كه نگاه هاى تنفر آميز آنان را با تمام وجود حس مى كردم، به هر ترتيب زمان در حال گذر بود كه طول مدت تحصيلى در ترم دوم حوادث و اتفاقات زيادى رخ داد كه مهمترين آن به ترتيب زير است:

به اتفاق دو تن از دانشجويان به نام عليرضا محمدى كه خود ايشان طلبه حوزه ي علميه قم و همكلاسيم بود و دانشجوى جامعه شناسى در دانشگاه تهران نيز بود و ديگرى ابوطالب صالحى كه در رشته جامعه شناسى در دانشگاه مشغول تحصيل بودند از تجريش به جنوب تهران (ميدان توپخانه) رفته بوديم، البته هدف خاصى نداشتيم كه در ميدان توپخانه جهت برقرارى ارتباط تلفنى با خانواده به باجه مخابرات نزديك مراجعه نمودم. پس از حضور در دفترمخابرات و اينكه در سالن انتظار نثسته بودم وجود يك نفر كه ملبس به لباس بلوچى و ظاهرا لباس روحانيت اهل سنت به تن داشت نظر من را جلب كرد و در كنار چند نفر جوان نشسته بود گويا ايشان نيز به انتظار برقراري ارتباط نشسته بود كه دفعتا متوجه شديم يكى از جوانان خطاب به روحانى مزبور گفت: كه شما سنى هستيد يا شيعه؟ روحانى پاسخ داد خدا نكند كه من شيعه باشم. جوان پرسيد: عيب شيعه چيست؟ روحانى جواب داد در انسانيت چه عيبى هست كه شيعه نداشته باشد.

حساسيت بحث، نظر ما را نيز به خود جلب كرد. مجددا جوان خطاب به روحانى گفت: عيب شما سنى ها "عمر" است كه حرام را حلال و حلال را حرام كرده است. روحاني پرسيد: عمر چه چيزى را حرام و چه چيزي را حلال كرده است؟ جوان پاسخ داد كه صيغه حلال بوده و عمر آن را حرام اعلام كرده است. روحانى از جوان پرسيد آيا به نظر شما صيغه خوب است؟ جوان گفت: بله. روحانى خطاب به جوان گفت: اگر صيغه خوب است، پس من به عنوان برادر مسلمان شما مدتي هست كه در مسافرت هستم و احساس نياز دارم، خواهرتان را بياوريد و به صيغه من در آوريد كه خيلى ثواب دارد. جوان از پاسخ روحانى شديدا عصباني شد و به كمك همراهانش، روحانى مزبور را كتك كارى كردند و از سالن انتظار بيرون انداختند و من و دو نفر همراه در بيرون از سالن ايشان را سوار ماشين شخصى خودمان كرديم و در رستوران سنتي خسام، او را عصرانه مهمان كرديم. در خلال خوردن غذا دو نفر دانشجوى همراه من به طور محترمانه با ايشان در مورد مساله پيش آمده در زمينه فضيلت حضرت علي نسبت به خلفاي ثلاثه بحث كردند كه دو نفر دانشجو اين سؤال را مطرح كردند كه فضيلت حضرت على بر خلفاى ثلاثه بر اين است كه حضرت على سواد داشت و كتاب نوشته است اما خلفاى ديگر سواد نداشته و كتاب ندارند.
روحانى مزبور در پاسخ گفت: زمانى كه پدر حضرت على سواد نداشته، ايشان سواد را از چه كسى آموخته. پس حضرت على در مذهب ما اهل سنت كاتب وحى بوده اما امير معاويه هم كاتب وحى بوده، و هم باسواد. بعدا رسول الله صلی الله عليه وسلم از على خواست كه سواد ياد بگيرد و در بخش پاسخ،با اشاره به كتاب نوشته شده توسط حضرت على گفت كتابى كه نوشته شده، حضرت على آن را ننوشته است، اين كتاب "شيخ رضى" ملعون است كه چندين هزار حديث دروغى نيز دارد.

با توجه به اين كه بيش از حد حوصله بگو مگو نداشتيم ايشان را ترك كرديم. حادثه برخورد روحانى مزبور در رابطه با بحث صيغه كاملا در من تاثير گذار بود.

2) بر حسب تصادف در مسافرت تهران به قم با اتوبوس با آقاي غلامرضا كاردان كه گويا حافظ كل قرآن مجيد و يكى از شخصيت هاى برجسته مذهبى كه در برنامه ريزيهاى تقريب مذاهب و وحدت شيعه و سنى صاحب نظرمى باشد، همسفر شديم. نزديك صندلى آقاي كاردان، خانم جوانى قرار داشت كه آرايش تمام كرده بود و زيبا به نظر مى رسيد. بعد از مدتى متوجه شدم كه آقاي كاردان با خانم مزبور هم صحبت و يا اصطلاحا پچ پچ دارد كه البته دقيقا متوجه بحثهاى آنان نشدم اما در مرحله رسيدن به قم و پياده شدن از اتوبوس متوجه شدم كه آقاي كاردان، تكه كاغذى به خانم دادند. در سه روز بعد كه براى انجام ديدارى و كار شخصى و گرفتن كتاب به منزل آقاي كاردان رفتم متوجه حضور همان خانم در منزل آقاي كاردان شدم كه با لباس راحت و در منزل ايشان بودند و توضيحا اينكه خانواده ي آقاي كاردان در منزل تشريف نداشتند. خيلى تعجب كردم به هر حال با توجه به اينكه تصميم نداشتم به طور خيلى زياد مزاحم وقت آقاي كاردان شوم اما حضور خانم مزبور در منزل آقاي كاردان باعث شده بود حساس شوم. گرچه از چهره آقاي كاردان حالت دستپاچگى مشخص بود، اظهار داشت كه مشغول نوشتن متنى مى باشد كه حضور من در منزل حوصله ايشان را كم كرده و راغب بود هر چه زودتر رفع مزاحمت كنم اما با توجه به اينكه مصمم شده بودم تا علت حضور خانم را در منزل آقاي كاردان بدانم و آقاي كاردان نيز كه متوجه نظرم شده بود گفت اين خانم حالا برايم حلال است جون ايشان را صيغه كرده ام با توجه به تعبيراتى كه از مقوله صيغه داشت، خواست عمل خود را اسلامى و توجيه نمايد كه حتى بحث مرحوم آيت الله طالقانى و آيت الله هاشمى رفسنجاني كه تاكيد بر انجام صيغه نه تنها مغاير با اصول نمى دانستند، بلكه مزيد آن را ثواب مى دانستند كه بر اين اساس حتى آقاي كاردان به من نيز توصيه نمود در صورت نياز صيغه داشته باشم. به هر حال آقاي كاردان ضمن تفسير و فلسفه صيغه آن را مهمترين عامل در جلوگيرى از ترويج فساد اخلاقي تعبير نمود و با اين ترتيب از خدمت ايشان مرخص شدم.

3) مدتى بعد دو نفر دانشجو كه از دوستان من در رشته جامعه شناسى در دانشگاه مشغول تحصيل بودند (عليرضا محمدى، سيدابوطالب صالحى) جهت مطالعه و تحقيق در رشته جامعه شناسى با اخذ مجوز رسمى از نهادهاي قانونى قصد مصاحبه و تهيه فيلم و گزارش را داشتند، قرار بود در محله ها و پارك هايي كه شهرت به فساد اخلاقى داشتند مصاحبه و فيلم تهيه نمايند كه راغب شدم در معيت ايشات باشم كه درجايي (پارك اكباتان- پارك دانشجو) مستقر و در حالى كه در كنار گلهاى طبيعى خواستيم عكس و فيلم تهيه نمائيم يكى از همراهان از خانمى مسن و در حال گذر بود پرسيد خانم در مورد مسائل اجتماعى مى خواهيم گزارشى تهيه كنيم. مى خواهم نظر شما را در اين مورد بپرسم؛ خانم كه خيلى ناراحت و عصبى شده بود با حالتى خشم آلود گفت آقا بيائيد از دل من عكس بگيريد تا بدانيد دختران مردم چگونه بخاطر پر كردن شكم خود به فساد كشيده مى شوند و تن به صيغه مى دهند. خلاصه مطالبات با خانم مزبور آثار و عواقب شوم صيغه را به حدى نامناست توصيف كرد كه قلب هر انسان با وجدان را جريحه دار مى كرد.

4) در مرحله بعد از خانم جوان ديگرى نيز در اين مورد سؤال و از ايشان پرسيده شد عشق يعنى چه؟ خانم جوان گفت عشق يعنى نان، عشق يعنى آب، عشق يعنى تامين زندگى، عشق يعنى پر كردن شكم در حالى كه اشك ريزان بود گفت: حال دختران جوان به جايى رسيده است كه براى پر كردن شكم تن به صيغه مى دهند كه پس از تقبيح عمل صيغه گفت: آقايانى كه پس از صيغه بچه دارمى شوند حتى حاضر نيستند شناسنامه هاى خود را جهت صدور شناسنامه نوزاد در اختيار مادر نوزاد قرار دهند. به هر حال آن چنان از صيغه نفرت و انزجار از خود نشان داد كه وصف آن را ناممكن مى دانم.

5) از خانم ديگرى نيز مصاحبه به عمل آمد و از وى پرسيده شد، عشق يعنى چه؟ و جواب داد كه عشق امروز يعنى گناه يعنى زنا يعنى صيغه و آخرش جدائى...

با توجه به اينكه مصاحبه مزبور از طريق دو نفر دانشجو به واحد مربوطه تسليم شد اما به لحاظ جنبه هاى افشاگرانه و رسوا گونه گزارش پخش نشد.

6) روزى در كلاس درس معارف حضور داشتيم كه آقاي محمديان مشغول تدريس بود چند نفر دانشجوى جوان كه يكى از آنان ملبس به لباس كردى و بقيه كه گويا تركمن و سنى بودند به صورت دانشجوى مهمان حضور داشتند.

دفعتا بحث مذهب مطرح شد و آقاي محمديان در توجيه مطلبى خاص ارتباط خلفاى ثلاثة (ابوبكر و عمر و عثمان) را به صورت تمثيل مصداق گاو شيرى دانست كه پس از دوشيدن با لگدزدن شيرهاى خود را به زمين ريخت تصور نمى كردم تمثيل مربوط توسط آقاي محمديان براى دانشجويان حاضر سنى خيلى گران تمام شود، تا حدى كه دانشجوي كرد جلسه درس را رها كرد و دوباره بر نگشت.

مجموعه حوادث و اتفاقات به شرح فوق در ترم دوم سال دوم دانشگاه ضمن اينكه حال و حوصله لازم را در جهت فراگيرى دروس تحصيلى از من سلب و مواجه با خستگى هاى مداوم و مفرط روحى شده بودم صيغه را آنچنان مورد نفرت و انزجار قرار دادم كه وصف آن را نمى توانم بكنم. به هر حال سال دوم دانشگاه نيز به پايان رسيد.
در شروع سال سوم دانشگاه كه همزمان با پايان اول خارج دروس حوزوي ام بود، مشكل جديدى كه مانع ادامه تحصيل در حوزه شد اين بود كه بيشتر دروس اين سال در دانشگاه به صورت عملى بود و مى بايست در بيمارستان حضور مى يافتم. به همين دليل وقفه اى در دروس حوزوى ايجاد شد.

همچنين در اين سال بود كه خانواده ام پيشنهاد ازدواج به من دادند كه كم كم فكرى براى خودم بكنم.

خانواده ي پدرم و پدر بزرگ و مادربزرگم اصرار داشتند كه بايد با دختر عمه ام ازدواج كنم. او نيز دانشجوى رشته پزشكى بود و در يك كلاس درس مى خوانديم. همديگر را خوب مى شناختيم اما بعيد مى دانستم كه بتوانيم با هم كنار بيائيم. چرا كه نوع بينش و تفكر او چيز ديگرى بود و نگاه من به جامعه و اطرافيان نوعى ديگر.

به هر حال با اجبار و اكراه اين ازدواج شكل گرفت و تصميم بر اين شد كه با هم براي ادامه تحصيلات به آمريكا برويم.

اين سال حضور در محيط دانشگاه مقدارى راحت تر بود و آن مشكلات و گرفتارى هاى سال هاى قبل كمتر به نظر مى رسيد. گرچه به جهت فلسفه وجودى و ذاتى دانشگاه كه هميشه محل برخورد انديشه و افكار متفاوت است، تحولاتى را اجتناب ناپذير مى نمود اما در سال سوم فقط دو مورد اتفاق مهم و قابل توجه روي داد:

الف) در وقت مشغول بودن به دروس دانشگاهيم بودم كه دفعتا به حوزه ي علميه فيضيه قم احضار شدم. گويا برنامه ريزى هايى انجام شده بود تا جلسه مباحثه و مناظره پيرامون اصول و مبانى اعتقادى مذهب شيعى و مذاهب چهارگانه اهل سنت در قم برگزار شود و مرا خواسته بودند تا در اين جلسه شركت داشته باشم. البته انتخاب در گزينش من و شركت در اين مناظره علمى به نحوي بود كه گويا در شمار طلبه هاى موفق و ممتاز قرار گرفته بودم. به اتفاق چند طلبه ديگر جهت مباحثه و مناظره در مقابل تعدادى از روحانيون سنى منطقه تركمن صحرا قرار گرفتيم.

برنامه ريزى هايي كه از قبل طراحى شده بود اين بود كه از جلسه مزبور فيلم تهيه شود و بين مردم پخش گردد. نهايتا جلسه آغاز گرديد. پس از چند ساعت بحث و مناظره نتيجه اين طور شد كه روحانيون سني به اصطلاح در مقابل سؤالات ما بلا جواب ماندند و مثلا ما موفق شده بوديم.

با خاتمه يافتن جلسه، خبر موفقيت ما شكست دادن و محكوم كردن علماى سنى در روزنامه هاي همراه عكسهايي از من به چاب رسيدند.

اين به اصطلاح موفقيت را آن چنان بزرگ و مهم جلوه داده بودند كه گويا انقلاب عظيمي به وقوع پيوسته است، كه انعكاس خبر موفقيت آميز در افكار و اذهان عمومى خصوصا در بين طلبه هاي جوان حوزه ى علميه باز تاب بسيار شگفت آور و خوشحال كننده اي را در برداشت اما در تحليلى كه شخصا از جلسه مناظره مزبور يا به عبارتي اتفاء موفقيت آميز داشتم، اساسا اين بود كه هيچ گاه اين حادثه و موفقيت علمي توفيقي در غالب شدن انديشه اى برانديشه اى ديگر، به نحوي كه در روزنامه مزبور و محافل عمومى انعكاس داده بودند، نبود.

خودم از اين موفقيت خوشحال نبودم، چرا كه هم از جايگاه علمى خودم اطلاع داشتم و هم اينكه با اين دليل و استدلال و منطقى كه من بلد بودم هيچوقت نمى شود انديشه فكري هزار و چهار صد ساله اى را اين چنين ساده و راحت نفى كرد و شكست داد.

به عقيده ي من بى جواب ماندن روحانيون سنى در مقابل من كه طلبه جوان شيعى بودم، نه تنها ريشه در ضعف علمى و بي اطلاعى آنان در علوم اسلامي نداشت، بلكه مسئله از دو جهت اصولى قابل بحث و بررسي بود؛ اولا اينكه با وضعيت ايجاد شده و اينكه روحانيون سنى متوجه شده بودند كه از جلسه مناظره فيلم تهيه مى شود، از همان ابتدا مشخص بود كه تمايلى به انجام بحث اعتقادى ندارند، لذا كاملا مشخص بود كه در ابراز نظرات و استدلال هاي فقهي خود اكراه داشتند. ثانيا احساس مى نمودند كه غفلتا وارد ماجراى جلسه بحث و مناظره شده اند. لذا سعى داشتند در پاسخ به سؤالات كاملا جانب احتياط را مراعات نمايد كه با اين ترتيب بحث بى جواب ماندن واقعيت نداشت. بلكه بحث سكوت بيشتر مورد توجه بود كه شايد روحانيون سنى به اصطلاح خود مى دانستند بعضا سكوت را اختيار نمايند.

به هر حال نظر شخصى من بر اين بود كه ترتيب دادن جلسه بحث و مناظره مزبور كه انعكاس و بازتاب آنچنانى در سطح قم داشت اساسا جز بزرگ نمايى بيش از حد اين جلسه، فقط يك مانور و كار تبليغاتى بود. چون اگر قرار باشد واقعا پيرامون اصول و مبانى اعتقادى و خط فكرى مذاهب، مباحثه و مناظره اى صورت بگيرد، قطعا ايجاب مى نمايد در جلسه مباحثه و مناظره، از اشخاص صاحب نظر كه در اسلام شناسى و فقه و منطق و استدلال استاد هستند، دعوت به عمل آيد، نه من طلبه جوان كه حتى از الفباى اصول مبانى اعتقادى اهل سنت هيچگونه آگاهى ندارم.

ب) بعد از اتفاء جلسه مزبور از من يك شخصيت علمى شناخته و پرداخته شده بود. برنامه ريزى ديگرى در دانشگاه صورت گرفت به نحوي كه قرار شد در جلسه ديگر و در دانشگاه، پيرامون مسائل اخلاقى سخنرانى داشته باشم نظر بر اينكه موضوع بحث براى من پيش بينى نشده بود و گفتند به صورت كلى بحث اخلاء شئون اسلامى و يا اصطلاحا در مورد پرهيز از گناه صحبت داشته باشيم.

لذا پس از تشكيل جلسه، موضوع بحث خود را با توجه به خاطرات بسيار تلخ گذشته و مرحله پايانى سال دوم و مصاحبه با سه نفر خانم - كه قبلا به آن اشاره شد- پيرامون مقوله متعه (صيغه) و آثار و پيامدهاى آن در جامعه، سخنرانى كردم. با وجود اينكه كاملا واقف بودم به لحاظ اعتقادى بودن مسئله صيغه نزد اهل تشيع، زير سؤال خواهم رفت، اما به هر حال آنچه كه لازم بود همراه خاطرات تلخ خود از مقوله صيغه در خلال سخنرانى بيان داشتم. با توجه به اينكه حاضرين در جلسه عمدتا دانشگاهى بودند و آقاي دكتر حكاكيان- كه شرح حال وى قبلا بيان شد- در جمح تعداد كثيري از اساتيد اظهار داشت كه آقاي سخنران از خانواده اى است كه داراى فرهنگ و گرايش هاي غربى و اروپايى است، چرا بايد صيغه را كه يكى از مسلمات اهل تشيع است، زير سؤال ببرد، از چنين فردى انتظاري بيش از اين نبايد داشته باشيم.

احساس مى كردم كه ايشان در صدد تخريب شخصيت خانواده ام مى باشد.

موضع گيرى آقاي دكتر حكاكيان در آن زمان تا حدى برايم گران تمام شد كه تصميم گرفتم هر طور كه شده از ايشمان انتقام گيرم كه بر اين اساس به قم عزيمت و مسئله را با آقاي "آيت الله وحيد خراسانى" كه استاد و محرم راز من بود، در ميان گذاشتم و از ايشان تقاضاى مساعدت نيز نمودم. آقاي وحيد خراسانى توصيه نمودند چنانچه نقطه ضعف و يا مورد خاصى از ايشان به دست آوردم، حضرت آيت الله را در جريان بگذارم. لذا همواره در صدد كسب نقطه ضعف هاى آقاي حكاكيان بودم.

بر حسبا تصادف نوار خطابه و مكالمات دكتر حكاكيان را كه زعامت و رهبرى ايران را زير سوال برده بود، به حضرت آيت الله وحيد خراساني تقديم كردم. نوار مكالمات مزبور براى آقاي دكتر حكاكيان ايجاد مشكلات زيادى نمود و زندانى كردن ايشان را به دنبال داشت.
با اين ترتيب سال سوم دانشگاه نيز با تحولات مورد اشاره به پايان رسيد. گرچه تحولات مزبور اسباب و زمينه هاى نامناسب و عواقب ناگوارى را براى من نيز به دنبال داشت.
تجارب حاصله از اتفاقات ترم هاى گذشته در دانشگاه بر من تاثير گذار بود و تقريبا به من آموخته بود كه چگونه و چطور با مسائل برخورد كنم و با محيط دانشگاه و مسائل و موضوعات مربوطه خود را تطبيق دهم و به عبارتى تجربيات گذشته از من شخصيتى محتاط تر، متعادل تر، منطقى تر و بدور از احساسات و غرور جوانى ساخته بود.
در اين مقطع زمانى دو حادثه بسيار مهم و سرنوشت ساز اتفاق افتاد كه نه تنها بر نگرش ها و ديدگاه هاى اعتقادي ام تاثير گذاشت بلكه نقش كاملا اساسي و مهم را در جهت تغيير عقيده در من ايجاد نمود.

سفر به منطقه «كنگان» استان بوشهر

 

در آستانه فرا رسيدن سالگرد واقعه مهم و تاريخي- البته از ديدگاه تشيع يعنى شهادت حضرت فاطمه زهرا (رض) قرار داشتيم، كه بر در و ديوار مساجد پلاكاردهايى نصب شده بود "شهادت حضرت فاطمه زهرا تسليت باد و بر قاتلان آن حضرت لعنت" نوشته بود و در جايي ديگر مشاهده مى كردم كه بر منابر مى گفتند "ما به وحدت معتقديم" بر اساس برنامه اى كه در حوزه علميه قم طراحى شده بود، به اتفاق حجت الاسلام والمسلمين "محمد حسين فاطمى" به منظور تشكيل جلسات تعزيه و روضه خواني و سخنرانى به منطقه (كنگان) استان بوشهر كه تقريبا منطقه اى سنى نشين بود، اعزام شديم.
در
آنجا هر شب پيرامون نحوهء شهادت حضرت فاطمة زهرا (رض) و عناد و دشمنى دشمنان ايشان، به ايراد سخنرانى مى پرداختيم. لذا با توجه به فضاى منطقه طبعا جو كاملا نامناسبى در منطقه سنى نشين ايجاد گرديد. تا حدى كه پس از مراجعت از جلسه سخنرانى و روضه خوانى به محل اقامت يكى از دوستان ما كه در آنجا زندگى مى كرد و با ما ارتباط داشت،رفتم. شخصى آمد كه خيلى ناراحت و مضطرب به نظر مى رسيد، خطاب به آقاي فاطمى گفت: چند سؤال دارم. حاجى آقاي فاطمى گفت: بفرماييد.

فرد مزبور از آقاي فاطمى پرسيد: آيا شما زن داريد؟ آقاي فاطمى در جواب گفتند: آرى. سپس سؤال كردند زن شما حتما خيلى زيباست. آقاي فاطمى كه از نحوه طرح ادامه سؤالات فرد مورد نظر خيلى به خشم آمده بود، كنترل خود را از دست داده و يك سيلى محكم به صورت ايشان زد. و با اين ترتيب مشاجره و منازعه آغاز شد كه بالاخره با حمايت خانواده ميزبان موضوع خاتمه يافت.

اما شخص مورد نظر كه سنى بود سخت ناراحت و خشمگين شده بود و به آقاي فاطمى گفت: تو كه يك آخوند بيشتر نيستى، تا اين حد به همسر خودت تعهد و حساسيت دارى.

پس اى نامرد روزگار! پس آن على كه به فاتح خيبر و شير خدا شهرت دارد، چگونه در مقابل دشمنان خود كه همسرش را مورد ضرب شتم و اهانت قرار دادند، سكوت اختيار كرد؟ تو از خود خجالت نمى كشى؟ كه چنين كلمات زشت را بر زبان جارى مى كنى كه توهين شخصيت على است؟

سپس با فحش و ناسزا خطاب به ماها گفت: آخوندهاى كثيف! زود گورتان را از اينجا گم كنيد و به خانواده ميزبان گفت هر چه زودتر اينها را از منزل بيرون بيندازيد.

اتفاق مزبور تا حدى اعصاب ما را به هم ريخت كه خاطره تلخ آن هيچگاه از ذهنم محو نمى شود. پس از مراجعت به قم و حضور در مركز مديريت حوزه علميه قم و دادن گزارش سفر، مسئولان اين طرح مى گفتند: اساسا سنى ها با مكتب و اهل بيت عناد و عداوت تاريخى دارند. حادثه مزبور را بى اهميت تلقى نماييد و با تفسير و تعبيرات متفاوت از ما دلجويى مى نمودند. اما تاثيرگذارى و آثار تخريبى اتفاق مزبور در من به حدى بود كه شك و ترديد هر چه بيشتر در جهت تجديد نظر اعتقادى شيعى را در من ايجاد نمود.

 

 

کتاب چراسنی شدم !!!

شنبه بیست و یکم مهر 1386

 

سفر به ديار